سلام..............خوبین بچه هاااا؟ م
اول میخوام از آبجی جونم(باران)،نگین و صدف جان تشکر کنم که همیشه من رو خجالت میدن و واسم سنگ تموم میذارن.. ..............مرسی واسه همه چی. ........واقعا" امسال تولدم یه چیز دیگه بود. .......مرسی...فدای همتون.......... م
میگمااااا شما دوستای گلمم واسم کم نذاشتین...ممنون م
ولی فکر کنم واستون تکراری شده بود آخه آبجیای گل خیلی بهم لطف داشتن... ......یه تشکر ویژه هم از یه داداش گل دارم...منظورم آقا رضاست............دستت درد نکنه جیگر....شرمنده کردی.... م
خوب اول میخوام از یه جشن تولد عجیب غریب ولی باحال تو خونمون بگم............ م
فکر کنم که دیگه بیشترتون بدونین من و مادرم تنها زندگی میکنیم وپدرم و برادرم و خواهرم در حال حاضر پیش ما نیستن ....همین امر باعث شد که تولدم با حد اقل جمعیت برگذار شد.................روز تولدم بر عکس هر سال زیاد اس ام اس نداشتم.. . ......فقط آبجی باران به لطف رضا جان تماس گرفت....و آبجی محدثه که هیچ وقت تولد کسی یادش نمیره...............تولد من و پسر عمو کوچیکم هر دو یه روزههه.....۲۲ فروردین................من واسش اس ام اس دادم و اونم جواب داد..............البته اون متولد ۷۱ و من ۶۹
.من ظهرش کلاس داشتم ....رفتم و تا شب موقع برگشتن که باران جونم زنگ زد ... ....راستی آبجی نگینمون بهم اس ام اس داده بود ......خلاصه من رفتم خونه و دیدم مامیم نشسته رو مبل......................من که چند وقت زیاد با مامی خوف نیستم یعنی اگه بر عکس بگم بهتره. .............رفتم اتاق تا لباسم رو عوض کنم که مامی اومد تو تاق رفت سر کمدم و یدست از لباسام رو که عید گرفته بود و ممنم نپوشیده بودمـ(اصولا" دوست ندارم تو عید لباس نو بپوشم) رو گذاشت رو تختم گفت اینا رو بپوش .....................منم نگاش کردم گفتم واسه چی؟!!!....مامان منم که لجش گرفت از این سوال گفت: واسه دلخوشی عمت.........بپوش بیا ......منم گفتم اگه گیر بدم کتک رو نوش جان کردم و بیخیال شدم و سقف نگاه کردو تا مامیم از اتاق بزنه بیرون .............وقتی رفتم بیرون همه چی فرق کرده بودو مامی یه کیک دستش بود که گذاشت رو میز.......یه کیک خومشل گرفته و ۱۸ تا شمع کوچولو دورش زده و یه شمع بزرگترم وسط کیک.........تا من ودید دوربین برداشت و آهنگ تولد و گذاشت......من هنوز منگ بودم که مامی و تنهای و این کارااااااااااااااا!!!!!!!؟ که یه دفعه صدای مامی عین پتک خورد تو سرم و گفت کپل میگم بشین(همرا با خنده گفت).....بعد خودش شروع کرد پشت دوربین حرف زدن. ...خطاب به من.......:
مامی:ببین فکر نکن آشتی کردیمااااا(با چشماای زل زده)...... .بعد از تولد همونم
من:ها!!؟ م
مامی:مرض...همونی که شنیدی.... م
من: آها م
مامی: پاشو یه دور بزن...... م
من:پا شدم یه دور ،دور خودم چرخیدم اومدم بشینم که ......... م
مامی: چپ چپ نگام کردو من نزدیک بود از ترس .......
من:خوب خودت گفتی...... م
مامی:باهوش منظورم این بود برقصی م
من:چی کار کنم؟!!!!!!!بابا بیخیاااااااال م
مامی:کوفت بیخیال.. ......خیلی اینجا شلوغه که تو هم کپیدی اونجا.. ..پاشو
من:نمیشه....(نذاشت بقیش رو بگم) م
مامی:پاشو یه کم تکون بخور..........انقدر افتادی تو اتاق لم دادی شدی گریزلی.......
من:زشته فیلم رو میبینن...منم خیلی وقت از این کارا نکردم تابلو میشم..... م
آهنگ تموم شد.....
مامی:دیگه نمیخواد...... م
من: تنکس گاد......... م
پاشو بیا نزدیک کیک.........رفتم....داشت فیلم میگرفت ...اصلا" دوست نداشتم فیلم بگیره(نمیدونم چرا؟!!!)بعد از سه فوت کن.....بعد وسطی روشن کن .تا اومدم فوت کنم یاد تولد سارا خواهر زادم افتادم.....(کوچیک بود واسش تولد گرفتیم و بهش فوت کردن یاد دادیم....اومد شمعا رو فوت کنه....نتونست....خلاصه به زور تف و فوت خاموش کرد بعد انقدر که زور زده بود از چشماش اشک میومد) م
خندیدم به فکرم .و بعد فوت کردم.. ...و مامانم بعد از چند ماه(اول دوربین رو میز رو به من تنظیم کرد)اومد طرفم و سرم رو بوسید و هدیه ی خودشو بهم داد(یه سرویس آلمانی نقره که من قبلا" بهش گفته بودم دوسش دارم با یه سنگ عقیق خوشگل که روش اسمم هک شده بود و خیلی دوسش دارم. ....)که با سلیقه ی خودش کادو کرده بود.نمیدونم چرا اشکام در اومده بودولی بر خلاف مامانم خودم رو کنترل کردم(شاید اگه اشکام میریخت الان حالم بهتر بود).......... م
منم تشکر کردم و مامانم رو بوسیدم و مراسم دو نفرمون تموم شد البته بعد از بریدن کیک که کلی مسخره بازی در آوردم تا مامانم از اون حالی که پیدا کرده بود در بیاد. .........اول اومدم نت....بعد با صدف جان اس ام اس بازی کردم........بعدشم تازه سیل اس ام اس ها شروع شد....دوستام و خالم وداداشم و بابامو دختر خالم انقدر زنگ زدن و اس ام اس دادن که نذاشتن تا صبح بخوابم م
فرداشم خالم اینا اومدن خونمون یه کم ولوله بازی در آوردن و من رو اذیت کردن کادو دادن و رفتن........دختر خالم هم همش بهم میگفت بابا بزرگ پیر شدی......... م
اینم از تولد من آبجی جونم که میگفتی تعریف کن........الهی فدات بشم عزیز دلم.... م
دلم خیلی یه خواب طولانی میخواد تا شاید سر حال شم ولی حیف که نمیشه م
دیگه چیزی تا کنکور نمونده....یه خورده میترسم. .......یه مرحله مهم و سرنوشت ساز تو زندگیم.......
دوستای گلم واسم دعا کنین.. ..ممنون میشم......نمیدونم کی بتونم بیام.........به هر حال دوستون دارم ودلم واستون تنگ میشه... م
از خواهرای گلم نگین وصدف هم ممنون......... م
خطاب به آبجی: موقع فوت کردن شمع ها واسه جفتمون آرزو کردم. ......بعدم از خدا خواستم همه به نوبه ی خودشون به خواسته هاشون برسن .............خانومی تو رو خدا درسات رو بخون و فکر و خیال نکن و حرص نخور.........سعی کن با خانواده خوش باشی...جون داداش قول بده...آفرین جوجوی داداشی .....خانومی جونم دوستت دارم. ......قد همه دنیا...........مراقب خودت باش عزیز دلم...بابای م
|