تبليغاتX
only you


only you

درد و دل
آثار بجا مانده از یک عاشق
دوستان عاشق تنها
موضوعات
آمار وب
طراح قالب:
لوگو دوستان
كدهاي جاوا
حسش نیس
سلام.......خوفین بچه ها؟

هرچند میدونم دیگه کسی اینجا نمیاد ولی چون خانومیم دوباره برگشته و میخواد بنویسه منم میام......

الانم چیز زیادی ندارم بگم....البته گفتنیا زیاده که کم کم میگم حالا....ولی الان فقط حسه این رو داشتم که بیا دو تا کلمه بنویسم ببینم اصلا" میتونم یا نه که فهلا"(فعلا") جواب منفیه.........سعیم رو میکنم....پناه بر خدا...........قربون دوستای گل منگلیلی خودم.....تا بعد.بابای


نويسنده: مهشاد مورخ: جمعه دوم مرداد 1388
|+|
سفر به مشهد.....ادای نذر.......و دیدار خانومی
 سلام    ....این آپ ادامه ی آپ وب جدیدمه....خیلی هاتون بی خبرین.....من یه وب جدید زدم که آدرسشو به اونایی که باید، میدم.......

خوب اونایی که از اون وب اومدن بازم سلام....و اونایی که اینجا بودن........(هه هه .....چه باحال شد.......یاد عروسی هایی افتادم که داماد میاد عروس رو از خونه ی عروس میبره خونه خودشون)...........

خوب .......از عنوان آپم پیداست که من باز رفتم زیارت...........اونم چه زیارتی با چه ماجرایی......دوباره خانومیم رو زیارت کردم و بعدشم امام رضا رو............

حدودا" ۲۳ یا ۲۴ ماه پیش بود که داشتم با نگین میحرفیدم.....گفت چرا نمیای؟.....منم یه مشکلالت کوچولویی داشتم............که سر ماه حل شد...........و تا حل شد یاد مشهد افتادم و تصمیم گرفتم فلنگ رو ببندم و یه گریزی بزنم.......

البته من به خانومی جونم گفته بودم ۲۰ آذر میام....ولی مشکلم زودتر حل شد و من طاقت صبر بیشتر رو نداشتم و خبر دادم که من ۳ آذر اونجام..........گفتم که آماده باشه.................

خلاصه اومدم بلیط قطار بگیرم که با توجه به شانس گندم واسه ۲ آذر خالی نداشت.....

مجبور شدم با اتوبوس راهی شم.....خلاصه بلیط رو اوکی کردم و روز قبل از حرکت بهم خبر رسید که حال مامیت بهم خورده و بیمارستان......حالا فکرش رو کنین من با اون شور و شوق سفر چه گندی خورد بهم.......تو چشمام اشک جمع شده بود....آخه من بینهایت به مامیم وابسته ام......(بچه ننه خودتیاااا).......

خلاصه راه افتادم از رشت به سمت تهران....به خانومی هم خبر دادم...........ماشین دوستم رو گرفتم و راه افتادم......نمیدیدم دیگه چجوری این جاده رو میرم..........یکی ۲ بار  نزدیک بود با ترلی و ماشینای دیگه سر پیچ ها شاخ به شاخ برم......و با ازرائیل دست بدم...

تا افتادم تو اتوبان قزوین ـ تهران که دیگه پام رو از رو گاز بر نداشتم..........تا رسیدم به مامی......روز واقعا" سختی بود......به مامی که رسیدم اشکام همین طور میریخت....خیلی بی حال بود....دیدنش تو این حال واسم زجر آور بود............بابا که دید حالم رو به راه نیست گفت برو خونه استراحت کن ....بهت خبر میدم...... ....منم به اصرار بابا رفتم خونه ....دلم آروم و قرار نداشت...........خانومی زنگید........سعی کردم خودم رو کنترل کنم....داشتم باها ش میحرفیدم که یهو بغضم ترکید و قطع کردم و اس ام اس دادم و معذرت خواستم....واقعا" حالم خوش نبود....خدا نسیب کسی نکنه هیچوقت............بابا زنگید و گفت مامی گفته مهشاد رو بگین بیاد ببینمش....منم رفتم.....دیدمش.....سر حال تر بود......البته نه چندان هاااا...ولی بهتر از دفعه ی اول.........باهاش حرف زدم ...میگفت دست و پام گز گز میکنه.......

سرش رو بوسیدم و اومدم بیرون .........نذر کردم اگه مامان تا آخر شب سر حال شه خودم رو هر طور شده میرسونم به بلیطم و میرم مشهد و  هزار رکعت تو حرم نماز میخونم...........تا شب جویای حال مامی شدم همش...........آخر شب بود که دیدمش ، واقعا" سر حال تر بود......دکترش گفته بود اگه امشب حالش رو به بهبود باشه میتونه یکی دو روز دیگه مرخص شه..........منم که دیدم آخر شب حالش خوبه......ازش خداحافظی کردم و راهیه رشت شدم تا فرداش راهیه مشهد شم......چند روز بو همش تو ماشین بودم.......خیلی خسته...........هر طور بو خودم رو رسوندم مشهد............

انگار زیادی دارم مینویسم...........یچه های خونه ی عروس و داماد.(اون وب و این وب) .........یه فکر جدید ....حالا که اینقدر زیاد شد  ........ ادامش رو تو وب خانومی آپ میکنم ..........اینجوری وب خانومی هم بعد از چند وقت آپ شده......(به چی دارین نگا میکنین؟) این دیالوگ نگین بود.....جریان داره که تعریف میکنم تو وب خانومی.........میگم این تیر(همون آپ دیگه) ، انگار بیش از ۲ نشونه داشته ها..........یه پا آرش کماندار شدم واسه خودم..........خوب سرتون رو تا فردا تحویلتون میدم که دردش آروم شه و واسه فردا که میخوام وب خانومی رو آپ کنم آمادش کنین............آدرس وب خانومی هم واسه اهالیه خونه ی عروس (بچه های اون وب) پایین لینک میکنم با عنوان:

تالار خاله


نويسنده: مهشاد مورخ: شنبه نهم آذر 1387
|+|
سلامی دوباره...........
سلا م....سلام. م

آخ جون بازم میخوام بنویسم......خوبین دوستای گلم....م

بالاخره بازم اومدم که شروع کنم بنویسم..........کنکور هم که دیگه تموم شد (خیلی بد)...اما واسه من تازه شروع شده....چون میخوام آینده هم کنکور بدم..........چون عید به بعد شل بازی در آوردم و ۸۰۰ تا بالا تر از اونچیزی شد که میخواستم (شدم ۲۱۰۰) .....همتون میدونید که من میخواستم برم مشهد ...دانشگاه فردوسی  ......امسال هم میتونستم برم ....ولی نه اون رشته ای که ۴ سال دارم فکرش رو مکنم......واسه همین حرف خانومی (باران) رو گوش ندادم و رشته های دیگه رو نزدم..........اوایی از این ندارم که بگم اشتباه کردم ....ولی از روی آبجی خانومیم خجالت میکشم....و حقمه که یه سال دیگه هم بخونم.............................. انتخاب رشته کردم...همه رو برق زدم......تا ببینیم خدا چی مخواد....الان فقط اومدم تا سلامی کرده باشم.....دلم واسه همتون تنگ شده بود....... تو این یه سال با کسایی آشنا شدم که واقعا" تو زندیگیم موثر بودن....اولیش رو که دیگه همه میدونن.....خانومی جونم (باران)....نگین،صدف و مجید گل  .که از همشون ممنونم.....از شما دوستای گلم ممنون که تحملم کردین.....خوب واسه این اپ دیگه کافیه.......بازم میام و سختیه خوندن نوشته هام رو بهتون میدم..........همتون رو دوست دارم .......فعلا" بای......(خانومی جونم دوست دارم عزیز دلم...مراقب خودت باش)م


نويسنده: مهشاد مورخ: سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387
|+|
چی بگم؟!!

بعدا" نوشت:یادته صدات معجزه میکرد روم.....بازم همونجوریه...غروب تا حالا هر چند که میدونم هنوز نبخشیدیم و ازم ناراحتی ولی حالم از این رو به اون رو شده......باهام قهریبگم غلط کردم و قول میدم هیچی رو ازت مخفی نکنم حله؟آشتی؟.....نهههههههههه؟!!!!..............آشتی دیگه....جون داداش.....مرگ داداش باهام آشتی کن.....دق میکنم میفتم رووو دستت هاااااااااااااااااا!!!چیه خوب؟!!!! دوست دارم بگم هااااااااااا...دوست دارم هوارتا...هوارتا هاااااااااااااااااااااااااااااامم

سلام........خوبین....هیچی واسه گفتن ندارم.....فقط دلم گرفته بود اومدم اینجا......نمیدونم دیگه اصلا" بیام یاااا نه.......شاید همین فردا ....شایدم هیچ وقت........ولی همتون رو دوست دارم........از خرگوش من و خانومی(باران) گرفته تا ..........(بقیه دوستان) همتون رو دوست دارم.......صدف جان اگه اومدم بازی میکنم...اگه نه با همه ی خوبیت  بدیهام من رو ببخش.......

چه دردیست در میان جمع بودن

ولی در گوشه ای تنها نشستن

برای دیگران چون کوه بودن

ولی در چشم خود آرام شکستن

برای هر لبی شعری سرودن

ولی لبهای خود همواره بستن

چه دردیست در میان جمع بودن

ولی در گوشه ای تنها نشستن

به رسم دوستی دستی فشردن

ولی با هر سخن قلبی شکستن

به نزد عاشقان چون سنگ خاموش

ولی در بطن خود غوغا نشستن

به غربت دوستان بر خاک سپردن

ولی برق امید به خانه بستن

به من هر دم نوای دل زند باد

چه خوش باشد از این غمخانه رستن

چه دردیست در میان جمع بودن

ولی در گوشه ای تنها نشستن

برای دیگران چون کوه بودن

ولی در چشم خود آرام شکستن

..........................................به قول آبجی خانومیم اینم از پسر خاله بود...دوست دارم آبجی.م

بابای


نويسنده: مهشاد مورخ: پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387
|+|
خیلی چیزاااااااااا
سلام..............خوبین بچه هاااا؟ م

اول میخوام از آبجی جونم(باران)،نگین و صدف جان تشکر کنم که همیشه من رو خجالت میدن و واسم سنگ تموم میذارن................مرسی واسه همه چی.........واقعا" امسال تولدم یه چیز دیگه بود........مرسی...فدای همتون..........م

میگمااااا شما دوستای گلمم واسم کم نذاشتین...ممنون م

ولی فکر کنم واستون تکراری شده بود آخه آبجیای گل خیلی بهم لطف داشتن.........یه تشکر ویژه هم از یه داداش گل دارم...منظورم آقا رضاست............دستت درد نکنه جیگر....شرمنده کردی....For Youم

خوب اول میخوام از یه جشن تولد عجیب غریب ولی باحال تو خونمون بگم............م

فکر کنم که دیگه بیشترتون بدونین من و مادرم تنها زندگی میکنیم وپدرم و برادرم و خواهرم در حال حاضر پیش ما نیستن....همین امر باعث شد که تولدم با حد اقل جمعیت برگذار شد.................روز تولدم بر عکس هر سال زیاد اس ام اس نداشتم.........فقط آبجی باران به لطف رضا جان تماس گرفت....و آبجی محدثه که هیچ وقت تولد کسی یادش نمیره...............تولد من و پسر عمو کوچیکم هر دو یه روزههه.....۲۲ فروردین................من واسش اس ام اس دادم و اونم جواب داد..............البته اون متولد ۷۱ و من ۶۹

.من ظهرش کلاس داشتم....رفتم و تا شب موقع برگشتن که باران جونم زنگ زد.......راستی آبجی نگینمون بهم اس ام اس داده بود......خلاصه من رفتم خونه و دیدم مامیم نشسته رو مبل......................من که چند وقت زیاد با مامی خوف نیستم یعنی اگه بر عکس بگم بهتره..............رفتم اتاق تا لباسم رو عوض کنم که مامی اومد تو تاق رفت سر کمدم و یدست از لباسام رو که عید گرفته بود و ممنم نپوشیده بودمـ(اصولا" دوست ندارم تو عید لباس نو بپوشم) رو گذاشت رو تختم گفت اینا رو بپوش.....................منم نگاش کردم گفتم واسه چی؟!!!....مامان منم که لجش گرفت از این سوال گفت: واسه دلخوشی  عمت.........بپوش بیا......منم گفتم اگه گیر بدم کتک رو نوش جان کردم و بیخیال شدم و سقف نگاه کردو تا مامیم از اتاق بزنه بیرون.............وقتی رفتم بیرون همه چی فرق کرده بودو مامی یه کیک دستش بود که گذاشت رو میز.......یه کیک خومشل گرفته و ۱۸ تا شمع کوچولو دورش زده و یه شمع بزرگترم وسط کیک.........تا من ودید دوربین برداشت و آهنگ تولد و گذاشت......من هنوز منگ بودم که مامی و تنهای و این کارااااااااااااااا!!!!!!!؟که یه دفعه صدای مامی عین پتک خورد تو سرم و گفت کپل میگم بشین(همرا با خنده گفت).....بعد خودش شروع کرد پشت دوربین حرف زدن....خطاب به من.......:

مامی:ببین فکر نکن آشتی کردیمااااا(با چشماای زل زده).......بعد از تولد همونم

من:ها!!؟م

مامی:مرض...همونی که شنیدی....م

من: آهام

مامی: پاشو یه دور بزن......م

من:پا شدم یه دور ،دور خودم چرخیدم اومدم بشینم که .........م

مامی: چپ چپ نگام کردو من نزدیک بود از ترس .......

من:خوب خودت گفتی......م

مامی:باهوش منظورم این بود برقصیم

من:چی کار کنم؟!!!!!!!بابا بیخیاااااااالم

مامی:کوفت بیخیال........خیلی اینجا شلوغه که تو هم کپیدی اونجا....پاشو

من:نمیشه....(نذاشت بقیش رو بگم)م

مامی:پاشو یه کم تکون بخور..........انقدر افتادی تو اتاق لم دادی شدی گریزلی....... 

من:زشته فیلم رو میبینن...منم خیلی وقت از این کارا نکردم تابلو میشم.....م

آهنگ تموم شد.....

مامی:دیگه نمیخواد......م

من: تنکس گاد.........م

پاشو بیا نزدیک کیک.........رفتم....داشت فیلم میگرفت...اصلا" دوست نداشتم فیلم بگیره(نمیدونم چرا؟!!!)بعد از سه فوت کن.....بعد وسطی روشن کن .تا اومدم فوت کنم یاد تولد سارا خواهر زادم افتادم.....(کوچیک بود واسش تولد گرفتیم و بهش فوت کردن یاد دادیم....اومد شمعا رو فوت کنه....نتونست....خلاصه به زور تف و فوت خاموش کرد بعد انقدر که زور زده بود از چشماش اشک میومد)م

خندیدم به فکرم.و بعد فوت کردم.....و مامانم بعد از چند ماه(اول دوربین رو میز رو به من تنظیم کرد)اومد طرفم و سرم رو بوسید و هدیه ی خودشو بهم داد(یه سرویس آلمانی نقره  که من قبلا" بهش گفته بودم دوسش دارم با یه سنگ عقیق خوشگل که روش اسمم هک شده بود و خیلی دوسش دارم.....)که با سلیقه ی خودش کادو کرده بود.نمیدونم چرا اشکام در اومده بودولی بر خلاف مامانم خودم رو کنترل کردم(شاید اگه اشکام میریخت الان حالم بهتر بود)..........م

منم تشکر کردم و مامانم رو بوسیدم و مراسم دو نفرمون تموم شدالبته بعد از بریدن کیک که کلی مسخره بازی در آوردم تا مامانم از اون حالی که پیدا کرده بود در بیاد..........اول اومدم نت....بعد با صدف جان اس ام اس بازی کردم........بعدشم تازه سیل اس ام اس ها شروع شد....دوستام و خالم وداداشم و بابامو دختر خالم انقدر زنگ زدن و اس ام اس دادن که نذاشتن تا صبح بخوابمم

فرداشم خالم اینا اومدن خونمون یه کم ولوله بازی در آوردن و من رو اذیت کردن کادو دادن و رفتن........دختر خالم هم همش بهم میگفت بابا بزرگ پیر شدی.........م

اینم از تولد من آبجی جونم که میگفتی تعریف کن........الهی فدات بشم عزیز دلم....م

دلم خیلی یه خواب طولانی میخواد تا شاید سر حال شم ولی حیف که نمیشهم

دیگه چیزی تا کنکور نمونده....یه خورده میترسم........یه مرحله مهم و سرنوشت ساز تو زندگیم.......

دوستای گلم واسم دعا کنین....ممنون میشم......نمیدونم کی بتونم بیام.........به هر حال دوستون دارم ودلم واستون تنگ میشه...م

از خواهرای گلم نگین وصدف هم ممنون.........م

خطاب به آبجی: موقع فوت کردن شمع ها واسه جفتمون آرزو کردم.......بعدم از خدا خواستم همه به نوبه ی خودشون به خواسته هاشون برسن.............خانومی تو رو خدا درسات رو بخون و فکر و خیال نکن و حرص نخور.........سعی کن با خانواده خوش باشی...جون داداش قول بده...آفرین جوجوی داداشی.....خانومی جونم دوستت دارم.......قد همه دنیا...........مراقب خودت باش عزیز دلم...بابایFlowerم


نويسنده: مهشاد مورخ: سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387
|+|
تحویل سال .....&.....(once)
سلام .................احوالتون چطوره دوستای گلم؟ خوفین؟ چه خبر؟ تا حالا حس و حالش رو نداشتم که بشینم پشت سیستم تا بخوام آپ کنم یا اگه داشتمم سیستم جلوی دستم نبوده.....آخه تازه اومدم خونه و تا حالا نبودم....امسال موقع تحویل سال تنها تر از هر موقعه ی دیگه بودم........نمیدونم سالی که اینجوری شروع شد واسم آخرش چی میخواد باشه..........رفته بودم تهران که به داداشم کمک کنم تا کاراش زود تموم شه و بتونه به موقع بیاد خونه ولی خودم نیومدم باهاش ....رفتم پی بهونه های الکی......بهونه هایی که فقط فقط داشت مثل پتک میکوبید تو سرم.............میخواستم تنها باشم ....واسه همین به هر بهانه ای بود با داداشم بر نگشتم ....بعد از اینکه با داداش سیستمای کارخونه رو رو به راه کردیم برگشتیم دفتر مرکزی تهران((البته تو کارخونه که بودم.....خسته و کوفته بودم که یه اتفاقی افتاد که فکر کنم نباید بگم......اون اتفاق تمام خستگی هام رو از یادم برد))........تهران که اومدیم دفتر مرکزی شرکت مای(دخترا بیشتر این شرکت رو میشناسن یا بهتر بگم محصولات این کارخونه رو ...آخه محصولش لوازم آرایشیه.........)(من تبلیغ کردم الان.................؟)

   همه واسه تحویل سال رفته بودن خونه هاشون و فقط من بودم و داداشم........یه کم اونجا هم کار داشتیم.....انجام شد....رفتیم خونه ی داداش .........داداش آماده شد که برگرده ولی وقتی دید که من نشستم خشکش زد که چرا نشستی؟ زیاد وقت نداریم باید واسه تحویل سال برسیم شمال هاااااااااااا

گفتم نمیام...اول کلی تعجب کرد ...بعدشم کلی زور زد که منم برم  ولی من نرفتم ...موندم خونه تنها.....اونم رفت پیش مامان اینااااااااااا............

میخواستم تنها باشم....دلم گرفته بود یا بهتره بگم واسه باران دلم تنگ شده بود........

سال تحویل هم خوب بود هم اینکه تنهایی آزارم میداد....هر چی بود گذشت..........ولی بالاخره با کنجکاویه خانواده مجبور شدم برگردم..........تهران که بودم فهمیدم زیزی(باران) آپ کرده...داشتم بال در میاوردم....آخه بعد از این همه مدت میتونستم نوشته هاش رو بخونم..............

الانم تنهامن ..آخه همه رفتن سفر...منم  حسش رو نداشتم نرفتم......

واسه همتون سال خوبی رو آرزو میکنم..........امیدوارم سالی رو بگذرونین که توش پر از شکوفه های در حال باز شدن باشه..................سال نو شما دوستای گلم مبارک.......

زینب(باران) تو هم میدونی که عزیزترین شخص زندگیمی........میدونی که با تمام وجود دوستت دارم..

خانومی همیشه به یادتم...ان شاالله سالی باشه که بتونم پیشت باشم .....واست آرزوی موفقیت میکنم(چه من باشم چه نباشم ) مطمئن باش هر کاری میکنم تا بیام پیشت......

دلامون با هم......ذهنامون با هم .....دور نیستیم از هم....دوسستت دارم

نمیدونم از کدوم ستاره میبینی من ووووووووو

چشمات رو میبندی وووووو دوباره میبینی من وووووووو

پر بغض جمعه های ناگزیر و بی صدام......

خیلی خستم ....باورم کن....دنیا زندون برام

توی کوره راه چشمام عطر بارون ، بوی سیبی

واسه عاشقونه موندن، تو همون حس غریبی

تو همون حس غریبی که همیشه با منی

تو بهونه ی هر عاشق واسه زنده موندنی

میدونم هنوز اسیرم تو حصار لحظه ها

کاش میشد با یه اشاره ی تو آزاد میشدم

با توام که گفته بودی غصه هام تموم میشن

پس کجایی که بیایی من رو بگیری از خودم

ناجی ترانهام من رو به واژه ها ببخش

این حقیر رو به سخاوت شب و دعا ببخش

(دوستت دارم خانومی)

قربون همتون.....بای


نويسنده: مهشاد مورخ: سه شنبه ششم فروردین 1387
|+|
یه کم زودتر اومدماااااااااا.......واسه اینکه......!!!!!!
Yahسلام..............سلام.Yah

حال و احوال دخمل و پسرای گل روبراست ؟! هنوز پا برجایین منگولیا!؟ خوب شکر خدا........

چیه خوب باز دارین چپ نگاه میکنین.....خوب خبر مرگم حتما" یه اتفاقی افتاده که زدم زیر قولم و زودتر از موعد دارم مینویسم ............

باور کنین  به حدی این دل بی صاحب من ( نه بی صاحب نیست چون دربست واسه آبجی باران)

آره میگفتم که خیلی دلم واستون تنگیده بود.....واسه شماها( زیاد به خودتون امیدوار نشینا....الان من احساسات داره از گوش و بینی و چشمام بیرون میزنه که اینجوری مینویسم).....واسه  وب نویسی......واسه نوشته هاتون ....واسه آبجیم....واسه همه دلم تنگیده.

برگردیم سر حرفام.........تو این مدت که نبودم اتفاقای زیادی بر من فلک زده نائل شد....اگه بخوام چیزایی که تو فکرم هست رو بگم باید ۱۰ تا پست بنویسم......ولی اگه چیزی که تو دلم هست رو بگم فقط یه کلمست...:((دوستتون دارم ))I Love You

نه اشتباه نکنین جمله بالا اصلا" از ویکتور هگو نبوده .....چیه باز چپ نگاه میکنین.....الان میخواین بزنین نه؟ ولی کور خوندین...دستتون بهم نمیرسه.....باباجان خوب این بنده های خدا این عبارات و جمله ها رو کشکی نگفتن که....اینا رو گفتن تا وقتی ما آدما بلانسبت عین ـــــــــ تو گل گیر کردیم دستخوش تغییرات لفظی قرارشون بدیم و بدن مبارک را از گل در وکنیم...........

بگذریم......بچه ها گفته بودم تا عید نمیام.......ولی زدم زیر قولم و سر و کلم حدودا" یه ماه زودتر پیدا شده.........دلیل داره آقا جان.......یه مرد الکی نمیزنه زیر حرفش که.....حتما" علت موجهی داره دیگه........البته اون یه مرد ....به من ارتباطی نداره..........۵ روز دیگه  .......... نمدونین چه خبره؟!!!

دقیقا" میشه ۲/۱۲/۶۹ .....یه نفر تواین روز چشم واکرده که همه ی زندگیمه......تقریبا" همه ی اونایی که به من لطف دارن و بهم سر زدن قبلا" میشناسنش......یه نفر که داره تقاص اشتباهات من رو پس میده و چند وقته که دیگه نت نمیاد و نمیتونه نوشته های قشنگش رو بنویسه........با این حال هنوز همه ی دوستاش تو نت دوسش دارن و همیشه به وبش سر میزنن............چند وقت اخیر خیلی اذیت شده به خاطر من..........خیلی خرفهایی که باید به من زده میشده رو اون شنیده و تحمل کرده...... گریه کرده و حرص خورده..............درسته اشکاش رو ندیدم........ولی به خدا ناراحتیش رو حس میکردم........شبها وقت خواب همش بهش فکر میکنم که بتونم به یادش بخوابم و خوابش رو ببینم تا حداقل تو خواب باهاش باشم.....دوست دارم سرم رو بذارم رو شونه هاش و یه دل سیر گریه کنم.......کاری که من نتونستم واسش کنم........نتونستم اون تکیه گاهی واسش باشم که اون میخواست.....دنیاش دنیامه و آرزوهاش آرزومه

کسیه که خیلی شبا تا صبح تمام سعی و تلاشش این بود که از پشت یه کامپیوتر بی جون و یه دنیای مجازی بهم جون بده و دنیای واقعیم رو بسازه تا سبک شم........گاهی اوقات چند ساعت باهام حرف میزد تا فکرم از آشفتگی در بیاد...بدون اینکه از من انتظاری داشته باشه همه کاری واسم انجام میداد........با وجود تمام مشکلایی که داشت تنهام نمیذاشت.......اون یه نفر واسم شده یه دنیا...نه دو تا دنیا ...نمیدونم!!!....فقط میدنم که با ارزشترین چیزیه که تو زندگیم دارم........

اون یه نفر اسمش باران.آره همون آبجی باران یا زی زی خودمون........

۲/۱۲/۶۹ روزیه که خدا بین همه ی بنده هاش من رو انتخاب کرد و یه قاصدک بهم هدیه داد.......یه قاصدک که ۱۷ سال طول کشید تا از اون بالا بالاها بهم برسه...........افسوس میخورم که چرا خودم نمیپریدم تا زودتر ببینمش و بگیرمش............افسوس میخورم که نمیدونم آیا لیاقت این هدیه و لطف خدا رو دارم ؟!!!!!!لایق این محبت خدا بودم یا نه؟!!!!!!تا  اینجا که نبودم..........چون مثل بارونی بودم که  پرهای قاصدکم رو خیس کردم و باعث شدم بیاد پایین.....به خاطر چی؟....! به خاطر خودم که میدونم ارزشش رو ندارم.....به خاطر بارونی که شده آب گل آلود..........حالا میخوام از همینجا با تمام وجودم تولدش رو بهش تبریک بگم.........در واقع این تبریک واسه خودمه که همچین شخصی رو دارم......

خانومیه من تولدت مبارک.....هجدهمین بهار زندگیت سبز باد....لایق نبودم تا کنارت باشم و تو چشمات نگاه کنم و بهت بگم تولدت مبارک......دوستت دارم

 For You

لبخند زدی و آسمان آبی شد

شبهای قشنگ مهتابی شد

پروانه پس از تولد زیبایت

تا آخر عمر غرق بی تابی شد.

                    

                                                                       

                                                     

                                      


راستی بچه ها با تاخیر میگم سپندارمذگان(ولنتاین) مبارک

دوستای گلم...دوستتون دارم.....خیلی اتفاقها افتاده که نگفتم......عید همش رو میگم........اینجا ذمیخوام از ۳ نفر تشکر کنم....نگین جان و صدف خانوم و آقا مجید گل گلاب.........دفعهی بعد که اومدم مفصلا" میگم.........از همتون ممنون......بابایGet Well

                                                                                 


نويسنده: مهشاد مورخ: شنبه بیست و هفتم بهمن 1386
|+|
پاییز دلم..............خداحافظی..(موقت)

خزان دل من بهاریست واسه تو

این خزانم با بهارت زیباست......

بی برگیه من شده دنیا واسه تو

همه دنیا ها واسه تو شده همه دنیای من......

خزان بی بهار ...من بی تو

بی بهاریش هم زیباست ...خران دلم....

مرحاباست واسه تو که سپردی این همه زیبایی به دلم...

شوق سبزیست این بهار واسه تو....

شده این غم واسه من دنیای من......

باز هم زیباست بیکسیم...گر شده خنده واسه تو دنیای من.......

مبا آرزوی خوشبختی واســــــه تو........م

سلام.خوبی خانوم خانومااااااا.....میدونم گاهی اوقات یه سرکی اینورا میای....میدونم ...همه چیز و میدونم.....فقط خواستم بگم که بهار جدید زندگیت مبارک.....میدونم که خیلی کوتاهی در حقت کردم.....ولی مطمئن باش  دعای خوشبختی واسه تو همیشه یادمه.......مراقب خودت باش ....  م

دنیات بهار و زندگیت سبز خانومیم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ     ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سلام دوستای گل خودم......خوبین......بازم ببخشید که بهتون دیر به دیر سر میزنمم

بچه ها اومدم باهاتون خدا حافظی کنم......این آخرین آپ منه تا عید........خوب به هر حال یه وقت خوبیه هم واسه شما که از دسته من  و نوشته هام راحت باشین ..هم واسه من که بتونم به خودم و زندگیم و درسم و.............خیلی چیزای دیگه فکر کنم......از این که تو این مدت تحملم کردین ازتون ممنونم......اگه تا حالا شده که باعث ناراحتیه هر کدومتون شدم منو ببخشین......البته اینم بگم که کاملا" از دستم خلاص نمیشین ها.....گاهی اوقات بهتون سر میزنم.....و نوشته های قشنکتون رو میخونم....

خوب ......دیگه انگار باید واقعا" خداحافظی کنم.......

وایسین اول یه بوس اختصاصی واسه آبجیه گلم که همه ی زندگیمهم

اینم واسه همه دوستای گلم که تو این مدت تنهام نذاشتنم

دوریتون سخته ....ولی ....دوستون دارم م


نويسنده: مهشاد مورخ: پنجشنبه دهم آبان 1386
|+|
دوباره سلام
سلام به دوستای ژیگولیه خودم.............

با تاخیر میگم نماز روزه هاتون قبول...........عید سعید هم مبارک

چیه بابا ......هنوز نیومده میخواین خفم کنین!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟خوب به خدا نمیتونستم بهتون سر بزنم .....باور کنین کلی دلم واسه شماها و چرت و پرت نوشتن تنگ شده بود ولی چه کنیم که دیگه نوبته ما شده تا با این کنکور خان جدل کنیم و ان شا الله روش رو کم کنیم..............به خدا من بی معرفت نیستم ولی اینقدر سرم شلوغ بوده که به آبجی خانومی هم نرسیدم و تنهاش گذاشتم فعلا" ( البته خوش به حالش که فعلا" از دستم خلاصه)ببخشید دیگه ....اگه خدا بخواد و جوون مرگ نشم جبران میکنم

بخشیدین؟...........................ها ؟ چی؟ صداتون نمیاااااااااااااااااااااااد!!!آنتن نمیده عزیز؟ چیییییییییی؟ ایول......پس بخشیدین دیگه.......حالا یه بوس بده این ور.....اااااااااااااااااااااااااابسته دیگه بابا....بسته ..بستـــــــــــــــــــــه.........با خوب حد اقل آبدار بوس نکنین  که چندشم میشه ها................مال مفت گیرتون اومده شما ها هم که هزار ماشالله دل بی رحم در این مواقع .......

راستی من تو شبای احیا  که همرو دعا کردم  خفن  ........مخصوصا" اونایی رو که اسمشون یادم بود .................بیشتر از همه آبجی خانومم و ........دیگه خدا از دستم کلافه شده بود ...میگفت جوجه بکش کنار بذار باد بیاد ......بذار به کارم برسم........آخه تو این شبا استغفرالله ارباب رجوع واسه خدا زیاده............منم که همیشه اینجور جاهای شلوغ از مطب دکتر گرفته تا درگاه خدا همش کلی بازی در میارم......خلاصه خدا کلی میخواست خفم کنه........

تو این مدت که نبودم(به قول ایاض تو حبس بودم)خیلی اتفاقا افتاده ...مهمترینشم اینه که همتون از دستم راحت بودین که چرت وپرتای من رو نخوندین

یه چیزی( اگه کسی خواست ادامه ی دیدار من و با عزیزترین کس زندگیم رو بخونه اینجا کلیک کنه)

حالا میخوام یه پیغام واسه اون نامردی که از طرف آبجیم اون نظر مسخر رو واسم داده بدم: نمیدونم آقایی یا خانوم.......ولی هر چی هستی دستت درد نکنه ...میدونی چرا........چون باعث شدی بیشتر به فکر آبجیم باشم و قدرش رو بیشتر بدونم و بینهایت بار بیشتر دوستش داشته باشم.............در ضمن کور خوندی اگه فکر کردی میتونی بین ما فاصله بندازی..........ما دو تا خیلی محکم تر از این حرفایی که مغز پوچت بتونه تصورش رو کنه...............ولی استاد یادت باشه اگه گیرم بیافتی گردنت رو میشکونم..........

دیگه بیشتر از این خودم رو واسه حرفای صد تا یه غاز این یارو خسته نمیکنم........دوستای گلم ببخشید که یکم تند رفتمااااااااااااا

خیلی دیر...ولی از همین جا تولد مادر خانومیه آبجی باران رو تبریک میگم........انشالله که عمر جاودانه داشته باشن..............

تولدتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــون مبــــــــــــــــــــــارک

دوستای گلم عطیه.....آناهید....صدف..... عاشق دل تنها........علی .........شیدا ..........میترا..........خانومی ....فاطمه فرناز واز همه کسایی که میان اینجا معذرت میخوام که بهتون دیر به دیر سر میزنم....آبجی خانومیه گل از تو هم ویژه و مخصوص عذر میخوام که تو این مدت خیلی اذیتت کردم....

واسم دعا کنین....

قربون همتون.........................


نويسنده: مهشاد مورخ: دوشنبه بیست و سوم مهر 1386
|+|
رمضان .....ماه نور .........مبارک باد

نويسنده: مهشاد مورخ: شنبه بیست و چهارم شهریور 1386
آبجی دلم واست پر پر میزنه:×
سلام........احوال دوستای گلم چطوره......؟  خوبین که الحمد والله نه................؟ امیدوارم که باشین

قرار بود آپ بدیم ادامه ی ریشه در راه باشه ولی خوب!!!!! اینی که میخوام بگم واجبتره....

بالاخره بد از کلی انتظار و دنگ و فنگ تونستم امیدم رو ببینم..... چیه چرا باز زل زدین ها..........؟نخیر خل نشدم هنوز...................... .خوشحالیم واسه اینه که به یه آرزوی بزرگم رسیدم.....ناراحتیم هم واسه اینه که میدونستم که خیلی زود تموم میشه................

آره بالاخره آبجی خانومم(که الهی قربونش برم ) رو دیدم......................رفتیم پیشش...........اصلا" باورم نمیشد که این دنیای مجازی(منظورم نت و بلاگ.. )بتونه دنیای واقعیم و تا این حد تحت تاثیر بذاره و بهترین هدیه ی دنیا رو بهم بده.....

در باره ی این دنیای مجازی هر بدی رو شنیده بودم. ................. ولی بهم ثابت شد بعضی از این رابطه ها اگه بخوایم میشه از راهه خودش خیلی محکم و ریشه دار و البته مفید باشه

بذارین از اون زمانی بگم که.......................................! ::

من تو راه بودم به سمت ساری ...که برم دنبال آبجی بزرگم و سارا(خواهر زادم) تا با هم بریم به سمت مشهد که هم زیارت کنم .... البته کلا" واسه زیارت رفته بودم.. .....آخه قرار بود آبجی جونم که عاشق روی ماهشم رو هم زیارت کنم. ........تو راه داشتم آهنگایی که تو گوشیم بود رو گوش میدادم..........که یهو آهنگ به شکل عجیبی تغییر کرد

منم که یه لحظه موندم اصلا" چی شد............ یه کم توجه کردم ....دیدم ای بابا این آهنگی که وقتی آبجی باران زنگ میزنه..................دیدم بلههههههههههههههههههه این آبجی باران جونمه.....

کلی ذوق کردم سریع جواب دادم

کلی سرش رو خوردم با حرفام...........

بگذریم....باهاش حرف زدم و گفتم که پس فردا میبینمت.. ..............دیگه ازش خبر نداشتم تا اینکه ما رسیدیم مشهد.................من از شانس بدم شارژر گوشیم رو نبرده بودم . ........دیگه آخرای شارژش بود.........اصلا" هواسم نبود که ای بابا شماره ی دوست آبجی خانومی رو کاملا" حفظ نیستم. ......خلاصه با هزار بد بختی ...و کشیدن باتری گوشیم روی فرش تونستم گوشیم رو یه کم روشن کنم تا بتونم شماره ی خانوم Rرو بردارم. ..........که آبی بزرکم با گوشیه خودشون لطف کردن و با ایشون تماس گرفتن .....و ایشون هم لطف کردن و به آبجی باران خبر دادن که ما رسیدیم.....(هر چند که من نزدیکای مشهد یه جوری که بعدا" توضیح میدم به آبجی خبر دادم که رسیدم).. ........آره اینجوری شد که آبجی باران یه چند دقیقه بعد با گوشیه آبجی بزرگم تماس گرفت و باهام حرف زد..............وای نمیدونین چه حالی داشتم.. ...............آخه دل ما دو تا اون همه فاصله رو(بالای ۱۰۰۰km)رو به ۵ دقیه راه کشیده بود ............نمیدونم چه جوری بگم.. .......خودتون بگیرین که چه حالی داشتم دیگه......(هر چند تا تو اون موقعیت نباشین نمیدونین که چی میگم....................................

خلاصه قرار شد طبق برنامه ببینیم همدیگرو....................:

آها تازه باید بگم نقشمون چی بود.......:

ما قرار بود خانوادگی با هم بریم بیرون...................تعجب نکنین.. .....الان میگم با چه نقشه ی حساب شده ای قصد این کار رو داشتیم..........

من چند وقت پیش شماره ی داداش کوچیکتر آبجی باران (آقا رضا) رو از آبجی گرفتم.....آبجی میخواست بدونه با شماره میخوام چی کار کنم......منم گفتم که میخوام با رضا جان دوست شم. ..........اولش گفت نمیشه و از این حرفا ....ولی خلاصه راضیش کردم............منم با استفاده از نیمچه تجربه ای که داشتم تونستم با آقا رضا توسط اس.ام.اس دوست شم............(اولین اس.ام.اس من این بود: میدونی دوستی یعنی چی؟)

خلاصه با در کمال ناباوری موفق شدیم با رضا جان دوست شیم

حالا بر گردیم همون جایی که من رسیده بودم مشهد..................من نزدیکای مشهد به رضا جون اس.ام.اس زدم که عجب شهر قشنگی داریناااااااااااااااااااا... .........قبلش با رضا جون برنامه ریخته بودیم که خانوادگی بریم بیرون.....یعنی آشنا شیم.. ................(البته با هزار بد بختی تونستیم راضیش کنیما........اره گفتم راضیش کنیم .............آخه علاوه بر اینکه من از اینور یه جوری اصرار میکردم که شک نکنه....آبجی باران همک از اونور غیر مستقیم تشویقش میکرد که شاید من پسره خوفی باشم.........(میدونم.......نمیخواد شما ها بگین......خودمم میدونم که تظاهر بوده....)

ولی بالاخره موفق شدیم.. ..................خلاصه من به رضا جان یه اس.ام.اس دادم که آقا کی میتونیم ببینیمتون...........................جواب نداد....تاااااااااااااااااااا وقتی که من و آبجی بزرگم واسه ناهار از سوئیتی که گرفته بودیم زدیم بیرون..........................یه دفعه گوشیم که به زور مالش باتریش روی فرش روشن بود به صدا اومد........................دیدم به به شماره ی رضا جان.....کلی حال کردم.. ......جواب دادام. ......بعد از احوال پرسی قرار شد غروب باهام تماس بگیره بگه چه جوری همدیگرو ببینیم....

ما برگشتیم محل اسکانمون.............من تا غروب دیگه دل تو دلم نبود.. ...............ولی از یه طرف میترسیدیم لو بریم. .....آخه من چون رضا جان و خانواده ی محترمشون اسمم رو میشناختن خودم رو به اسم شناسنامه یعنی علی معرفی کردم...........................من و آبجی بزرگم کلی تمرین کردیم.....ولی از اینجا غافل بودیم که با این سارا (خواهر زادم) چی کار کنیم که عادت داره دایی مهشاد صدام کنه....................خلاصه با هزار بد بختی و فلاکت و وعده دادن و تهدید کردن  تونستیم بهش بقبولونیم که فقط بگه دایی .........................قرار شد که آبجی مراقب سارا باشه که تابلو نشه.....غروب بود که یهو گوشیه فلک زده ی من زنگ خورد..........................(اصلا" هواسم نبود که یه شارژر بخرم)دیدم بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه !!! خود آقا رضا..............قسمت دیدارش بمونه واسه بعد .........................آخه با این همه که حرف زدم الان یه چند تا گوجه دیدم تو هوا

به خدا سپردمتون

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آبجی جون دوست دارم هوارتا      

 


نويسنده: مهشاد مورخ: جمعه بیست و سوم شهریور 1386
|+|
هفته ی پیش.....(یه عکس ...نماد وجود احساس در سنگدلان)
سلام علیکم و رحمته الله

خوب سلام بچه ها....................چطورین؟...........میگم خوب دارین حال میکنینا   .....نه....

دست گل همتون درد نکنه  که به حرفا و نظرای قشنگتون نذاشتین خونه کوچولوی من تاریک بمونه....

راستی بچه ها اول یه چیزی بگم ....اینکه ادامه ی خاطرات یا همون دری وری هایی که واسم گذشته رو تو آپ بعد میگم تا کلا" از خماری درتون بیارم

آخ ببخشید بابا نزنین ........غلط کردم

خوب سریع بحث عوض میکنم تا ناکارم نکردین

میگم این هفته خیلی چیزا شد....که میخوام کامل بگم.........و جبران اون خماری قبلی بشه......باشه بابا دیگه نمیگم خماری خوب!!!!!!!!!

خوب از اول هفته تا حالا میخواستم آپ کنم........اول قصد داشتم ادامه ی ریشه در راه رو بنویسم که البته این کار رو هم کردم.....خلاصه بعد از کلی وراجی در اون آپ یه دفعه دست مبارکمان خورد به پاور سیستم. ......و به قول آبجی بارانم هو تو تو  ...............میخواستم سیستم رو از پنجره پرت کنم بیرون. ......ولی چون نمیشد کلی با خودم درگیر شدم

بدش از اون کارای عجیب و غریب کردم. .....یعنی با خودم لج کردم و قسم خوردم تا هفته ی آینده خاطراتم ادامه ندم

البته واسه شما ها خوب شدا....آخه از یه سری حرفای مفت من راحت شدین

ولی هر چه قدر سعی کردم جولوی خودم رو بگیرم که آپ نکنم نشد

خلاصه تصمیم گرفتم یه جمله ای رو آپ کنم که ازش زیاد خاطره داشتم....

واسه همین شروع کردم به گشتن ..دنبال یه عکس مناسب که با این جمله ی ما جور در بیاد.......

خلاصه خودم رو کشتم ولی چیزی گیر نیاوردم.......

دیگه میخواستم بیخیال شم که گفتم حالا یه بار دیگه سر بزنم ......(در نا امیدی بسی امید است)

خلاصه اومدم گشتم.....یه چیزی دیدم......که یهو انگار برق منو گرفت  نپرسین چرا ...آخه  میگم.......

من دقیقا" همون جملرو روی عکس دیدم ...........که قیافم اینجوری شده بود (الان مثلا" تعجب کردم جون خودم )

دیگه حالا عوض اون فیس قبلی که الان داخل پرانتز میذارم( )این یکی تو ذهنم بود................(آب در کوزه و ما گرد جهان میگردیم)

بگذریم.....فقط من این عکس رو واستون آخر آپ میذارم..................

راستی هفته قبل خیلی آبجیم رو تنها گذاشتم. ...... آخه از یه طرف درسام عقب افتاده بود و مجبور بودم بیشتر بخونم......از یه طرف هم داداشمم اومده بود و انتظار داشت باهاش برم بیرون.....که بیچاره وقتی دید وقت ندارم بیخیال شد......راستی .......یه سوال دارم......

من از دست این دو تا چی کار کنم....ها؟   وسط این دو تا گیر کردم  .......همین آبجی باران و داداشم و میگم دیگه.......همش با هم کل کل میکنن

راستی این هفته قراره انتظار سر برسه و من و آبجی بارانم همدیگرو ببینیم.........

الان دارم بشکن و بالا میزنم و کلی واسه خودم ذوق میکنم

یه سری برنامه ریختیم همین الان با هم................که ان شا الله انجام میشه..........

تو هفته ی پیش خبر زودتر رفتن پیش آبجی یه جوری بهش دادم که آگه کنارش بودم خدمتم میرسید کاملا"

خوب دیگه زیا دی حرف زدم...آخ داشت یادم میرفت این عکس رو:

خوب تا ادامه ی  ریشه در راه.....ما رفتیم.....بابای


نويسنده: مهشاد مورخ: یکشنبه یازدهم شهریور 1386
|+|
ریشه در راه(1)....................خاطراتم

سلام آبجی خانومی..............سلام به دوستای گل دیگه.............احوال برو بچ که خوب انشا الله ......خوب خدا رو شکر.......................

هیچ کس خونمون نیست .....تنهای تنها....مامانم اینا که رفتن سفر......منم امشب یه اتفاقی واسم افتاد که باعث شد خاطره های خودم رو بایه نفر که یه زمانی واسش ارزش داشتم و همه ی دنیای من بود رو دوباره واسه خودم و شما بگم .......خطراتی که تا دلتون بخواد تک تک لحظه هاش رو تو ذهنم لحظه به لحظه......نقطه به نقطه مرور کردم.......سعی میکنم خلاصه کنم تا هر چی زودتر خاطراتم به روز شه..........البته امشب یه کار دیگه هم باید انجام بدم....اونم اینه که آبجیم من رو چند روز پیش....به یه بازی دعوت کرد.........خوب من شرمندشم که یکم طول کشید تا منم شرکت کنم........من در ادامه ی مطلب بازی رو ادامه دادم......و از همین جا از همه ی دوستانی که از این وب دیدن میکنن دعوت میکنم تا تو این بازی شرکت کنن...............................خوب حالا میخوام برم سر خاطرات...........

از اینجا میگم که من بچه ی کرجم.......البته با هیچ کس لج نیستما..........سه سال پیش من واسه یه مسافرت یه هفته ای اومدم شمال(رشت) ..........شهریور بود........از اونجایی که من تابستون کلاس میرفتم واسه همین مجبور بودم بعد از اتمام کلاسام.......یعنی یه هفته ی آخر شهریور برنامه ریزیه خوش گذرونی کنم................خلاصه اینا رو بیخیال بریم سر اصل مطلب...............اون موقع وقتی اومدم رشت باید میرفتم اول دبیرستان.....من اومدم و آخر هفته با مامانم تماس گرفتم که من دارم بر میگردم........مامانم گفت نمی خواد بیای ......من قیافم یه دفعه اینجوری شد........خلاصه کلی حرف زدیم ووووو آخرش تازه فهمیدم جریان از این قراره که ما داریم اثاث کشی میکنیم به طرف رشت......حالا دلیلش بماند..........اومدیم رشت و شدیم ساکن اینجا..........قرار بود که در عرض چند ماه برگردیم بریم کرج ولی این چند ماه انگار نمیخواست تموم شه.........منم روز به روز بیشتر از رشت متنفر میشدم...آخه کرج رو واقعا" دوست دارم.....تازه همه ی دوستام ازم دلگـیـــــــــــــــــــــــــــــر بودن.....آخه بدون خداحافظی اومده بودم رشت..............روزا پشت سر هم میرفتن....یکی بدتر از اون یکی.......فقط کارم شده بود برم مدرسه بیام خونه بشینم پای درس و بدشم بخوابم ....هر چند به خیلی از اقوام و دوستان نزدیک شده بودیم ولی من اصلا" انگار تو زندان بودم........هیچ کس رو نمیشناختم که هیچ....تازه حوصله ی خودم و هم نداشتم.........اون سال من چون دیر واسه ثبت نام اقدام کرده بودم مدارس پر بود.....مادرم به زور میخواست تو یه مدرسه ی غیر انتفاعی ثبت نامم کنه....منم که همیشه از مدارس غیر انتفاعی بدم میومد...........خلاصه با هزار زور و بلا تونستم یه ابلاغیه از اموزش وپرورش جور کنم ...تازه واسه یه مدرسه ی در پیت..........رفتم مدرسه دیدم اونجا هم دارن بامبول در میارن....دیگه کم کم داشتم راضی میشدم که به خواسته ی مامانم عمل کنم ....داشتیم از مدرسه بیرون میومدم که یکه نفر که اونجا بود صدام کرد و گفت پروندت رو بیار یه نگاه بندازم............منم نا امید همین کار رو کردم........بعد یهو بهم گفت برو پیش معاون تا من بیام....منم همین کار رو کردم.............من که اصلا" امید نداشتم......چند دقیقه طول کشید تا بیاد......بعد که اومد درجا و بی برو برکرد گفت آقای شرقی ( معاونمون بود) این آقا رو ثبت نام کنین..........منم همین جور هاج و واج مونده بودم........(آقای شرقی گفت: واسه چی....ما که جا نداریم.........بعد اون آقاهه گفت پروندش رو دیدی؟ جواب داد نه....وقتی جا نداریم دیگه واسه چی پروندش رو ببینم......دوباره اون آقاهه گفت یه نگاهی بندازی بد نیست.........بعدم همین کار رو کرد و گفت بیا ثبت نامت کنم.....منم همین جوری مونده بودم که اینا واسه چی این کارا رو میکنن....................این موضوع تا یک ماه واسم مبهم بود.............تا اینکه فهمیدم این مدرسه دانش آموزاش همه در سطح متوسط هستن......منم چون معدلم بالا بود ثبت نامم کرده بودن............. من همیشه تو درس ریاضی جلو تر از همه بودم....آخه اون موقه بیشتر مبحثای سال سوم نظری هم کار میکردم........درسای دیگمم خوب بود.....واسه همین همه به خصوص آقای شرقی و اون آقایی که باعث ثبت نامم شده بود باهام مثل دوستشون رفتار میکردن......اون آقاهه (آقای فدائی ) دبیر ریاضی بود....همیشه هم سر کلاسش من پا تخته بودم و داشتم تمرین حل میکردم............. این از وضع سال اولم بود...........خلاصه از مدرسه بیایم بیرون..........................من تو رشت مثل ماتم زده ها میموندم.........تو اون یه سال یکی دو باری رفتم خونه ی عموم.........آخه زیاد اینور اونور نمیرفتم.........تو همون یکی دو بار یه همبازیه قدیمی رو دیدم که اون من رو نشناخت ولی من خوب یادم اومد که کیه.........از اینجا به بعد یکم خاطراتم هیجانی تر میشه.......پس میذارم واسه دفع ی بعد..................

ببخشید که زیاد حرف زدم...........خیلی هم دری وری کفتم......دیگه کم کم باید برم........راستی آبجی خانوم برو تو ادامه ی مطلب تا جوابات رو بگیری ..........خوب تا سلامی دوباره بای


ادامه مطلب

نويسنده: مهشاد مورخ: جمعه دوم شهریور 1386
|+|
خوب مگه عیبی داره؟!!!!!!!!
سلام به همه...........................خوبین؟چه خبرا؟میگم نظرتون راجع به پشت بوم چیه ؟ها؟

پشت بوم دیگه......برین خودتون ببینین.........

.

..

...

....

.....

......

.......

........

.........

..........

برین پایین تر

...........................

آها رسیدین.....................زیادی دید نزنین رو پشت بوم مردم رو ها!!!!!!!!...........زشت

ها دیدین....حالا نظر بدین.......بای


نويسنده: مهشاد مورخ: پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386
|+|
دلم .......شکست ولی کلی ذوق کردم.....
سلام.....................اومدم بگم......چند روز پیش یکی از عزیزترین کسام دلم رو شکست......خیلی حالم گرفته بود......از اون بدتر چند روز بود که از آبجی جونم خبر نداشتم.....خیلی نگرانش بودم......آخه اول من غیبم زد....بعد که اومدم دیدم آبجی خانوم هم آزش خبری نیست........................خلاصه این روزا واسم مثل سال گذشت......از یه طرف موندم این درسام عقب نیفته.....از یه طرف دیگه هم که انگار یه کوه رو دوشمه.......دیگه موندم چی کار باید کرد .....خلاصه امروز دیگه تونستم دوباره با آبجی جونم حرف بزنم.........................کلی از خودم ذوق در وکردمآخه کلی واسه آبجی جونم حرف زدم و سرش رو درد آوردمالان احساس سبکی میکنم...............................................دیگه بیش تر از این سرتون رو درد نمیارم..............................

اولین....رازم با خدا: (یا همون الهی نامه)

خدایا ازت ممنونم .........................واسه همه چیز ممنون..............

هر چی تا حالا ازت خواستم بهم دادی.......حتی یه چیزی تو زندگی کم داشتم که خودمم نمیدونستم...ولی تو با مهربونیت بهم ثابت کردی به یادمی.........میدونی که چی رو بهم دادی ها....تو یه چیزی رو ازم گرفتی.....................ولی بهترین چیز رو بهم دادی که همیشه بخاطرش ممنونتم.........منظورم آبجی باران..........

خدایا......الان فقط ازت میخوام بهم کمک کنی تا مراقب آبجیم باشم.......و همیشه باهاش باشم....................همین......به امید تو


نويسنده: مهشاد مورخ: سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386
|+|
مطالب پیشین
بزرگترين وبلاگ عاشقانه
حسش نیس
سفر به مشهد.....ادای نذر.......و دیدار خانومی
سلامی دوباره...........
چی بگم؟!!
خیلی چیزاااااااااا
تحویل سال .....&.....(once)
یه کم زودتر اومدماااااااااا.......واسه اینکه......!!!!!!
پاییز دلم..............خداحافظی..(موقت)
دوباره سلام
رمضان .....ماه نور .........مبارک باد

Copy Right By: Http://J28.Blogfa.Com
Sponsored By: Masoud Rezaie

JavaScript Codes بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران Alerm Clock
your system clock is:

step1:when you want the clock is ringing? select hour: select minute:

step2:browse your sound file:

step3:
if you minimize this window you can't hear any sound.